|
هر روز با شعر مقاومت
|
ای بُتِ هفتشاخ!
ای درختِ هفتشاخه!
فردا تیرهایی را که در دلم فُروکردهای بیرون میکشم
از هر تیری تبری میسازم
شایستۀ دستِ فرزندانِ ابراهیم
از خونِ زخمهایم
چند کیسه خون میفرستم به بیمارستانهای غزّه
و از اشکِ چشمانم سِرُم میسازم...
آری، بگذار از زخمم خون بچکد
آنقدر خون در رگهای من نیست
که عطشِ تو را فرو بنشاند
امّا زهری در مغز استخوانم دارم
که جام تو را پر خواهد کرد
و نگهبانانِ زرّادخانههای تو از آن میهراسند
ما از نسل قمر بنیهاشمیم
ستارهات را به رخ ما نکش
تا میتوانی
دستهایی را که به سویِ تو سنگ پرتاب میکنند، قطع کن
هر دست، تکّهچوبی خواهد شد
افتاده در کوچهکوچهۀ این سرزمینِ مقدّس
که وقتی شعلهور شود
گلی همیشهبهار خواهد رویید