|
هر روز با شعر مقاومت
|
ياد تو
آفتابيست
که هر صبح
نيزه نيزه فراز ميشود
و جهان
با شيهۀ اسبي
به عصر واقعه ميرسد
روزنامه را ميبندم
راديو را خاموش ميکنم
اما تلويزيون
سيمان را به آسمان
و خون را به خيابان ميپاشد
روزنامه را ميبندم
راديو را خاموش ميکنم
اما تلويزيون هنوز ميلرزد
از انفجار
من ميلرزم از بغض
وقتي ميبينم
پدري به شانههاي تکيدۀ دیوار
تکيه داده است
و مادري لحاف خاک را پس ميزند
تا جهاني را بيدارکند