|
هر روز با شعر مقاومت
|
دیروز
از صلح نوشت، شور جنگت را برد
دستم را بست، پارهسنگت را برد
پلکت سنگين شد و نشستي بر خاک
خوابيدي و همسايه تفنگت را برد
امروز
زنجيريِ زندانِ شبِ پاييزيم
اشکيم که بر مزار خود ميريزيم
بيپا، بيدست، بيهياهو، بيسر
با اينهمه
فردا که به پا ميخيزيم:
فردا
در شامِ عبورِ شبروان فانوسیم
خاکِ رهِ آفتاب را میبوسیم
خونخواهِ سیاوشیم، رستم با ماست
برباددهِ کلاهِ کیکاووسیم
غزه
توفان پيچيد، برگي از پا افتاد
فريادي رفت و رفت، گم شد در باد
دستي با خون نوشت بر دامن خاک:
شمشير يهود را عرب صيقل داد