|
هر روز با شعر مقاومت
|
هر صبح
با نخستین انفجار
پاهایت از خواب بیدار میشوند
آنسوتر
پدر
دستها و پاهایش را
انفجار برده است
و دیوارها
دیگر خانۀ تو نیستند
دیوارها خاک شدهاند
تا مادرت را
به آغوش بگیرند
همانطور که برادرانت را
حالا تو ماندهای
و ُبغضی که باید منفجر شود
دیگر هیچ فرقی نیست
ميان انگشتانی که ماشه را میکشند
با دستانی که بغضت را
در قطعنامهها وتو میکنند
امروز نه این خاک
و نه آن آسمان
امروز
تاریخ از تو شرمسار است
سرت را به آسمان بده
و بغضت را
بر این خاک ببار
فردا
زیتونزارها
از بغضهای تو
شکوفه میدهند