|
هر روز با شعر مقاومت
|
ترجمه فارسي:
جناب جایزۀ صلح نوبل!
چلوخورشت ناهار، جنازههای غزه را تماشا کردیم و خوردیم
چشمی به تلویزیون
و چشمی به گوشتِ توی قاشقمان بود
سپس با فیگوری مدنی
سرمان را به انسانیت تکان دادیم
نمیدانم چرا
با بومببومب بمبها و ویژ ویژ تانکها
که قیژ قیژ میکردند
اعصابمان به هم نریخت
مرگ بيست و يک کودک غزهای و بسیار زنان را دیدیم
و با اینحال
دست از خوردن نکشیدیم
کوکاکولایمان را پس نزدیم
و در سالاد کاهویمان
نارنجهای معاند را فشردیم
با روغن زیتون خوشمزه شد، جناب صلح!
فکر کردیم که برگهای زیتون
شاید در آسمانها
در گلوی کبوترِ گیج
گیر کرده است
اما هیچ حالمان به هم نخورد
قی نکردیم
دلمان آشوب نشد از جنازهها
و صحبتمان را برابر تلویزیونهای LG یا Samsung ادامه دادیم
درباره اینها چه میتوان گفت، جناب جایزۀ صلح نوبل؟
شما برای ناهار چه میگفتید؟ عالیجناب!
جناب صلح! جناب نوبل! جناب جایزه!
قول میدهم نام نوهام را «کاتیوشا» بگذارم
به بمبهایتان بفرمایید اینطور بیامان نریزند
روی گیسوی شانهنخوردۀ بچههای غزّه
و اگر مصلحت بود، بفرمایید
در کوچههای آسمان غزّه، کمی جا باز کنند
به جست و خیز و بازی برفهای نوامبر!
متن ترکي:
جناب نوبئل باریش موکافاتی!
بوگون ناهارا غزه نین جنازه لرینی سئیر ائده-ائده باسدیرما پیلوو یئدیک
بیر گؤزوموز تئلویزیونا باخدی
بیر گؤزوموز قاشیغیمیزین اَتینی عیارلادی
سونرا مدنی فیقورایلا باشیمیزی توولادیق انسانجاسینا
بومبالارین ویییلتیسی و تانکالارین ویژیلتی یلا قیژیلداماسی
عصبلریمیزی قاتمادی بیلمیرم ندن
21 غزه لی اوشاغین اؤلدویونو دویدوق و چوخلو قادین
بونونلا الیمیزی یئمکدن چکمه دیک
کوکاکولامیزدان واز گئچمه دیک
و کاهی سالادیمیزا عینادکار ناریشلار سیخدیق
چوخ یئمه لی اولدو زیتون یاغیلا جناب باریش!
بئله دوشوندوک کی، زیتونون یارپاقلاری
گؤیلرده گیجه لن گؤیرچینین بوغازینا ایلیشیب بلکی
آمما چَچیمه دیک اودغونمادیق اوره ییمیز بولانمادی هئچ جنازه لردن
و دانیشیقلاریمیزی LGیوخسا Samsung تئلویزیونلاری اوزرینده داوام ائتدیردیک
بونلارین هامیسی نه دئمکدیر جناب نوبئل باریش موکافاتی؟
سیز نه یئدینیز ناهارا عالیجناب؟
جناب موکافات جناب نوبئل جناب باریش!
نوه مین آدینی «کاتیوشا» قویماغا سیزه سؤز وئریرم
بومبالارینیزا بویورون بؤیله آمانسیز اَلنمه سین
غزه اوشاقلارینین یومشاجیق دارانمیش ساچلارینا
و مصلحت بیلسه نیز بویورون
بیرآز یئر آچسینلار غزه کوچه لرینین گؤیلرینده
یانوار قارلارینین شیلتاقجا اویناقلاماسینا
باز هم در همايشي چركين، روي زخم شما مذاكره شد
پشت درهاي بستۀ تزوير عشق از ششجهت محاصره شد
ميزبان: عقرب سياه سعود، ميهمان: مارها و كركسها
مفتيِ مفتگوي الازهر نيز دعوت به اين مناظره شد
ابرها راه را نشان دادند، اشكها رد شدند از اتمسفر
تا كه عكس چهار طفل شهيد به تمام جهان مخابره شد
خاتم اندر مدينه آه كشيد، اشك يعقوب بُرد كنعان را
دل موسي گرفت در سينا، روح عيسي حزين به ناصره شد
نامبارك سگِ معاويه است، جاي فرعون قعرِ هاويه است
در رفح ناي عشق را بستند، غزّه باري شهيدِ قاهره شد
نقشۀ كفر برملا شده است، غزّه امروز كربلا شده است
در هوا هُرمِ روزِ عاشوراست، زنده آن شور و خون و خاطره شد
تا در اين خاك بذر زيتون هست دير ياسين و بيتحانون هست
هست ـ تا در رگ زمين خون هست ـ ريشهاش (خاك اگر مصادره شد)
سامري بمب فسفري دارد، از فلسطين دلِ پُري دارد
گاو او سر به آخوري دارد، رامِ آن مادهگرگِ ساحره شد
آي غزّه! بيا و با ما باش، بيخيالِ عربجماعت شو
سيمِ ما وصل شد، ببخش اگر كه زبان دلم محاوره شد!
ای بُتِ هفتشاخ!
ای درختِ هفتشاخه!
فردا تیرهایی را که در دلم فُروکردهای بیرون میکشم
از هر تیری تبری میسازم
شایستۀ دستِ فرزندانِ ابراهیم
از خونِ زخمهایم
چند کیسه خون میفرستم به بیمارستانهای غزّه
و از اشکِ چشمانم سِرُم میسازم...
آری، بگذار از زخمم خون بچکد
آنقدر خون در رگهای من نیست
که عطشِ تو را فرو بنشاند
امّا زهری در مغز استخوانم دارم
که جام تو را پر خواهد کرد
و نگهبانانِ زرّادخانههای تو از آن میهراسند
ما از نسل قمر بنیهاشمیم
ستارهات را به رخ ما نکش
تا میتوانی
دستهایی را که به سویِ تو سنگ پرتاب میکنند، قطع کن
هر دست، تکّهچوبی خواهد شد
افتاده در کوچهکوچهۀ این سرزمینِ مقدّس
که وقتی شعلهور شود
گلی همیشهبهار خواهد رویید
سراب پشت سراب و سکوت پشت سکوت
چه دستخالی باید گذشت از این برهوت
چه رفته بر نفسِ باغهای زیتون، آه
پرندهها همه حیران و ابرها مبهوت
چه شد که هر طرفی جای سروهای روان
روان شدهست فقط کاروانی از تابوت
تبر جسارتِ طغیان گرفت و آتش زد
به ساقههای نیایش به شاخههای قنوت
نسیم آمد و در دستهایش آتش بود
نسیم آمد و خورجین او پر از باروت
کدام مزرع سبز و کدام گندمزار
کدام جنگل افرا، کدام باغ بلوط
کجاست نغمۀ داوود و دست ذوالقرنین
که صف کشیده به پیکار لشگر جالوت
نگاه مهر و صدای برادری مردهست
سراب پشت سراب و سکوت پشت سکوت
سنگی میشدم
قرار میگرفتم
در آغوشِ مشتی جوان
دهان تفنگ را میبستم
اگر سرب
روزنامههای جهان را
غزّه
غزّه
غرق دریای خبر میکردم
چه کنم؟
کوهی پیر و فرتوتم
با جگرپارههایی ناخلف!
دختر کوچکسالم، سمراء!
گفته بودم عروست کنم
و دردِ دودِ عود و بوی هل
بفرستمت خانه شوهر
گفته بودم
گرانبهاترین جواهر را
جهیزیهات کنم
آنگاه که تو را
در هلهلۀ ستارگان
میفرستم به خانۀ بخت
گفته بودم
آسمان را
گفته بودم زمین را...
دخترکم، سمراء!
که چهار بهار خونرنگ بیشتر
از تولد خندهات نگذشته بود
گفته بودم تو را بسپارم
به ماشین گلزدهای
جوان رعنایی
فردای تابناکی...
دریغا، دخترکم سمراء...
دریغا آرزوی ناتمامم سمراء...
در شهر صدای آتش و آوار است
برخیز، کدام خفتهای بیدار است
ای خوابدلانِ ساحلِ آرامش!
یک شهرِ شکسته آنورِ دیوار است
این قافله قصدِ دودمانت دارند
نیرنگ برای آسمانت دارند
امشب شبِ جشن است و خدایانِ جهان
صد نقشه برای کودکانت دارند
این قوم به انجماد دادند تو را
سرمایۀ غم زیاد دادند تو را
آنانکه چو بید از تو میلرزیدند
ای شمع! به دستِ باد دادند تو را
از خاکِ خودت محافظت کن، غزّه!
از اینهمه گل مراقبت کن، غزّه!
تا لحظۀ زیبای شکفتن در خون
با جان و تنت مقاومت کن، غزّه!
ای کاش دوباره عشق آغاز شود
تا بار دگر غزّه سرافراز شود
صدها غزل نگفته دارند، اگر
یکروز دهانِ سنگها باز شود
تا باز يابد اين سرِ ديوانه سامان را
با جوهر خون مينويسد خطّ پايان را
شايد شروع تازهاي در پيش رو دارد
مردي كه در آيينه ميبوسيد قرآن را
مردي كه شولاي جواني بر تنش جاريست
در دستهايش ميفشارد نبض ايمان را
باري براي بار آخر بر لب ايوان
با گونهاش تر ميكند گُلهاي گلدان را
در چفيه ميپيچد سكوت ژرف دريا را
در خويش ميبارد، تمام روح باران را
اين دل كه ميگويند آرام است، شبنم نيست
درياست، ميفهمد زبان رعد و توفان را
ديگر زمان التيام زخمِ عاشوراست
زخمي كه آتش ميزند نسيانِ انسان را
در مسجدالعشق زمين جاي جهنّم نيست
از خانه بيرون ميكنيم اصحابِ شيطان را
بايد به ياد آريم عهد خويش را، آنگاه
با خون خود امضا كنيم آن عهد و پيمان را
اي منجنيقِ شومِ نمرود، اي سراپا دود!
در آتشافكن اين تنِ آغشته با جان را
اين خانه جاي كُرنشِ بتهاي عريان نيست
روزي گلستان ميكنيم اين آتشستان را
از حنجرِ سرخِ فلسطین، این شرارآگين
بشنو صداي فتحِ فرزندانِ ايران را
سال، سال قلبهاي داغدار
سالِ زخمهاي بيشمار غزه است
فصل، فصل سرد سينههاي پر غم است
فصل تا هميشه زندۀ محرم است
ماه ماه ماتم است
اي شما كه گريههاي بيصدايتان
وسعت طنين نالههايتان
از تبار زخمهاي بدر
از قبيلۀ غريبِ اشكهاي كربلاست
بر سر شما اگرچه دستهاي مهربانِ خاك نيست
تا هماره سايۀ يگانۀ خداست
سرزمين لالهخيز قلبهاي ما
با شما و اشكهاي دردبارتان
آشناست
دشمنِ پليد و زشت
دشمنِ پلشت و غافل از حضور سرنوشت
با تمام بمبهاي آتشينِ خويش نيز
در برابرِ شما حقير و خوار گشته است
مثل ابرهاي مبهمِ سياه
تار و مار گشته است
اي شما كه سالهاي سال
در نبردِ بيامانِ مرگ و زندگي
پا به پاي عشق رفتهايد و ميرويد
اي رهاتر از شهابهاي سرخِ بينشان
اي فراتر از ستارگانِ آسمان
ما هم از تبار نينواي غزهايم
آشناي زخمهاي كهنه و عميقتان
آشناي كودكانِ بينواي غزهايم
همصداي گريههاي بيصداي غزهايم
به سودایي که بفشانم غبار بودن خود را
به دریا میسپارم دیدۀ پاروزن خود را
خدا را، ای پیمبرزادگان! بی خواب و تعبیرش
میان گرگها گم کردهام پیراهن خود را
دلیلی کو برافروزد چراغ از شعلۀ زیتون؟
که من گم کردهام در باد و باران میهن خود را
زمستان است و قندیل سکوت و قریههاي دور
که ميمویند در مه آفتاب روشن خود را
ضریحی باید از دریاچههاي خفته در باران
که بندد دختر ساحل دخیل شیون خود را
افق افراشت در چشمم طلسم آیینههاي راه
تماشا ميکنم با هر قدم برگشتن خود را
بهارا، چتر خود بگشا، فراز برگریزانم
که شاید شعله افروزم شبي خود خوردن خود را
1
کانت چند ساعتی وقت داشت
روی صندلیاش بنشيند و
فلسفۀ جهان را بنویسد
اما
من چند دقیقه هم وقت ندارم
و اگر یک صندلی داشتم
یک بمب در زیرش پنهان میکردم...
2
برای «لیونیِ کثیف»
ممکن است خدمتکارت باشم
یا رانندهات
یا همسایهات
یا حتی غریبهای که از راه میرسد
ممکن است پستچی باشم و
برایت نامهای آورده باشم
ممکن است مأمور ادارۀ امنيت باشم
به هر حال
من یک غیرنظامیام
و تو مرا نمیشناسی
ممکن است هرکسی باشم
که با سنگی به سراغت آمدهام
3
باید این باریکه را زيتون بکارم
درست از آنجا
تا پای مزار برادرم
خانۀ پیشساخته را هم میگویم
از آلمان بیاورند
از ایران بیایند و سد بزنند
و پیامبران الهی برایم کتاب بنویسند...
دانشگاه بزنیم
و یک کتابخانۀ بزرگ
و چند شبکۀ خبری
و بزرگداشتی برای همۀ برادران و خواهرانم
خیلی کار دارم
و سرزمینم را تازه پس گرفتهام
4
ساعت 8 عصر
CNN
ساعت 11 شب
BBC
ساعت 12 شب
العربیه
ساعت 8 صبح
الجزیره
ساعت 10 صبح
ایران
ساعت 12 ظهر
رادیو آمریکا
چند ساعت دیگر دوام بیاورم
بچههای روستای کوچکی
در آفریقای جنوبی هم
مرا خوب میشناسند...
5
60 سال است
فلوتم
لولۀ تانکیست
که برای گوسفندان کشتهام میزنم
60 سال است
سنگ گورهایمان ابعاد دیگری دارد
طوریکه در مشتمان جا میشود
و به هرجا بخواهیم میکوبیمش...
6
پدر از خانه بیرون رفت
برادر از خانه بیرون رفت
مادر از خانه بیرون رفت
و یکی یکی همه از خانه بیرون رفتند
وقتی موشکی به خانه آمده بود
و جایمان را تنگ کرده بود...
7
درهای بزرگ را که نکوبیدهام
پنجرۀ شکسته هم زیباست
ـ نفتها را در چاه بریز ـ
و فکر کن روزنامهها
هنوز خبری دربارۀ جنگ ندادهاند
بنویس پیامبر لال حرفهایش در دلش میماند
بنویس درِِ خانۀ من کوچک بود
وگالیله از آن تو نمیآمد
مجبور شدم
من به خانۀ گالیله بروم و...
تفنگ در دست تو بود و من
تنها
تنها خالی بود دستانی که به دوستی آورده بودم...
8
با تانکهایی
که پیش از این نبودند چهکار میتوانستی بکنی
با انسانهایی که پیش از این نبودند
چهکار میتوانستی بکنی
اگر تفنگی نداشتی
و آنها تفنگهای سنگینشان را به سویت گرفته بودند...
9
پنجره
خلاصهایست از جهان
و هنگامی که میشکند
جهانی شکسته را میبینی
به هر حال
اینبار بهار پیش از پدر آمده بود
به شکل پیچکی به در شکسته پیچید
به سرنوشت گلدان گره خورد
و حتی
عصایت درختی شد
و چون گیاهی نازک و کوچک
زیر انگشت بریدۀ خواهرم شکوفه زد
و چون برفی سنگین
بر خانهام نشست
و هیچگاه آب نشد...
10
این عکس را از من گرفتهاند
هنگامیکه میتوانستم
دختربچهای را بکشم
اما به او لبخند زدم
این عکس را از من گرفتهاند
هنگامیکه میتوانستم
تو را به اسارت ببرم
اما با تو دست دادم و به شام دعوتت کردم
این عکس را از من گرفتهاند
هنگامیکه شعری برای صلح میخوانم
هنگامیکه میتوانستم
جنگ را با سیمهای خاردارش در آغوش بگیرم
این عکس را از من گرفتهاند
هنگامیکه دارم لباس نظامی و اسلحهام را
رأس ساعت 9
بیرون از خانهام میگذارم
تا مأمور شهرداری
بیاید و ببرد
...
و این عکس را از من گرفتهاند
بعد از مراسم شام تو
به افتخار صلح
و تیربارانِ من
برای بهخونکشیدگان غزه
میشود که از توها چندشم نشود
که گورهاي دستهجمعي را
به خانههای بيچراغ میبرید
تا رویای تار اسباببازي کودکان
روی بازوی سوختۀ مادرانشان
دود هوا شود
ميشود توها را بالا نیاورم
که با استخوان سوختهاي
بر الواح عقیم
انسان و دلش را اینگونه وتو ميکنید؟
و چه باک
که من و خواهران و برادران شاعرم
این دود را
در آسمان تل آویو و واشنگتن
با رنگهاي ماندگاري
چنان ميپراکنیم
که آبي دریا
از چشمانتان بپرد
وگورستاني ازخاکِ کشتههاي نابرابر
پشتِ پلکهایتان کمانه کند
آه که توفیر دارد وَ چقدر
رنگ رویاهاي شما
که از بمببندِ جتها پاشیده ميشود
با رویاهاي روسپیان و قوّادان
که رنگینکمان دلشان
به دستهاي تاریک آدمي نزدیکتر است
پس درود بر نشمهگاني
که بر کرسيهای ناخواسته هم
رنگِ رویاهای شما را تصویب نمیکنند
پس درود بر قوّادانی
که دور از میزِقمارِشما
شوکتِ بیشتری دارند
باران بهار رنگي از خون دارد
این خاک چقدر مرد مجنون دارد
یک روز مترسک به زمین خواهد خورد
در مزرعهاي که بوی زیتون دارد
این حدس و گمان که آخرش باور شد
در قلب سیاهجامگان خنجر شد
غزه، آتش، غرور، آدمها، مرگ
زیباتر از این نميشود پرپر شد
1
با آن مشعل ميتوانست
يك لشكر اسرائيلي را ذغال كند
با آن كتاب قطور ميتوانست
هزار تانك اسرائيلي را له كند
با زنجيرهاي زير پايش ميتوانست
دستهاي اولمرت و ليوني را ببندد
با خارهاي تاجش ميتوانست
مبارك را به سيخ بكشد
اما مجسمۀ آزادي
به احترام غزّه سكوت كرد ...
2
مجسمۀ آزادي هرگز نگذاشت
كودكان غزّه در سرماي زمستان بلرزند
با مشعل مهربانش
پيراهن آنان را آتش زد و
گرمشان كرد ...
3
مجسمۀ آزادي
در اندوه كشتگان
گريست
غزّه را سيل برد ...
4
مجسمۀ آزادي
آه كشيد
آنقدر سوزناك
كه مانند بمبي فسفري در غزّه منفجر شد ...
5
مجسمۀ آزادي
با كتاب قطورش
مهربان
نگران
آتش غزّه را باد زد
كبابها برشته شدند ...
6
مجسمۀ آزادي
با مشعل فروزانش
پرندهاي كباب كرد
و همراه كاروان كمكهاي انساندوستانه
از راه غزّه
به تلآويو ارسال كرد ...
7
مجسمۀ آزادي
با آنكه نود و سه متر بلندي دارد
از غزّه ديده نميشود ...
8
مجسمۀ آزادي
سرك كشيد غزّه را ببيند
آسمانخراشهاي مزاحم نيويورك نگذاشتند ...
9
هيروشيما
كره
ويتنام
افغانستان
عراق
غزه ...
تاجِ مجسمۀ آزادي
چند خارِ ديگر دارد؟
ياد تو
آفتابيست
که هر صبح
نيزه نيزه فراز ميشود
و جهان
با شيهۀ اسبي
به عصر واقعه ميرسد
روزنامه را ميبندم
راديو را خاموش ميکنم
اما تلويزيون
سيمان را به آسمان
و خون را به خيابان ميپاشد
روزنامه را ميبندم
راديو را خاموش ميکنم
اما تلويزيون هنوز ميلرزد
از انفجار
من ميلرزم از بغض
وقتي ميبينم
پدري به شانههاي تکيدۀ دیوار
تکيه داده است
و مادري لحاف خاک را پس ميزند
تا جهاني را بيدارکند
نایبانِ یزید در مکه
مينماید دلارهاي حج
زیر دندان چرکشان
مزّه
و گلوي زلالِ باران را
میشکافد ستارۀ ششپر
تیغ بر جانِ رودها بستهست
شمر در غزّه
شمر در غزّه
غزه! غزه!
بریده بریده ميرسد
صدای تو از دندان گرگ
اما مزۀ خون تو
هرصبح زیر دندان ماست
پدربزرگ سیگار ميکشد
من درد
تو فریاد
یا علیاصغر
با اینهمه گهواره که تکان نميخورند
و دنیا را تکان ميدهند
مرگ بر...
سازمان ملل که سکوت کرده
و ما که حرف ميزنیم
تا بمبها عمل کنند....
به چشم بيرمق غزّه خواب را بستند
چنانکه بر لب بيتاب آب را بستند
چه رفته بر سر وجدان روزگار، که باز
نخوانده قصۀ حق را، کتاب را بستند
به مشتهاي گره کرده از گلوی شعار
هنوز باز نکرده طناب را بستند
لبي گشوده نشد جز به آه و آن را هم
زیاده تا نکنندش صواب را، بستند
به حکم منطق زور و به رسم استبداد
دهان خستۀ حرف حساب را بستند
خوشا به کام شهادت رسیده مردانی
که بر محاسن از خون خضاب را بستند
حقیقت است؛ مگر پشت ابر ميماند؟
گرفتم اينکه دو شب آفتاب را بستند
ميگويند: عيد آمده است
گذرگاه بسته است
از دنياي شاعران
شاخه گلي براي تو ميآورم
لنگهکفشي براي «ليوني»
روسرييي براي «مبارک»
و اُفي براي دو «عبدالله»
اسماعيل!
اينجا شِعب ابيطالب است يا کربلا؟
يک شِعب و چند ابوسفيان؟
يک کربلا و چند يزيد؟
گذرگاه را بستهاند
دلهاي ما گذرگاه نميخواهد، اسماعيل
ترکش بمبهاي «باراک»
پيشاني بچههاي ما را هم
سوزانده است
اسماعيل!
دنيا کنار پنجرههايش مرده است
کنار هزاران هزار پنجره
و خونِ کودکانت
در بورسهاي نيويورک
معامله ميشود
مزايدهۀ خون
مزايدۀ نفت
مناقصۀ عشق...
اسماعيل!
دنيا پر شده از نمرود
از فرعون
از شمر
دنيا پر از گرگ شده است
اما
تو ميداني
شانههاي شيطان
با لنگهکفشي
فرو ميريزد
تو بهتر از من ميداني
فردا، فرشتگان
دوباره
در باغچههاي شما
نيلوفر خواهند کاشت
بلالها از مأذنهها بالا خواهند رفت
سياهي خواهد مرد
و سواحل غزّه
در هياهوي بچهها
تنفس آبي خويش را
از سر خواهد گرفت
نترسید
همهچیز تحت کنترل است
تنها پاسبانها دارند تمرین حقوق بشر ميکنند
هرچند با بمبهاي فسفري
که سوزششان را درک نمیکنم
گیرم کانالهاي ماهوارهاي هم
چندروزي چهرۀ شهر را متلاشي نشان دهند
و برای خودشیریني
کودکاني مذاب را
از جلوي لنزهاي متعجب عبور دهند
که مثلاً بفرمایید...
خواهش ميکنم
به این گلولههاي مارکدار اعتماد کنید
که خوب ميدانند کدام مادر
نطفۀ نا خلفي را در زهدان ميپروراند
و یا کدام کودک
برای آیندۀ زمین
خوابهاي شومي دیده است
نترسید
کافيست تمام گذرگاهها را ببندید
و عجالتاً چشمانتان را نیز
تا این آخرین تمرین هم
در آرامشي انساندوستانه به سرانجام برسد
بعد چشمانتان را باز کنید
سرتان را بالا بگیرید
شما انسانهاي بزرگی هستید
با آرمانهایي مناسب
و اینجا کهکشان راهشیري
صداي ما را از زمین ميشنوید
همهچیز تحت کنترل اشباح است